Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

- همین جاده رو می گفتم...نگاه کن ٬ خیلی قشنگه ٬نه؟...انگار مستقیم آدمو می بره به ابدیت...پیش خدا

-چه جالب! حالا ابدیت کجا ها هست!؟

-مسخره نشو ٬ دارم جدی حرف می زنم.

-هه ! جدی؟؟ آخه من تا حالا فکر می کردم کائنات یعنی همون ابدیت.

-خوب شاید این جاده همونی باشه که می بره آدمو تا جایی که بفهمیم اینجایی که هستیم ٬ همون ابدیته..

ـپس بر می گرده سر جای اولش..پس خیلی هم مستقیم نیست..نه؟...یه سیر دایره وار

-نه ..نه ...اون راه مستقیمه...همه می گن...صراط المستقیم

-خب...پس یعنی ابدیت اینجا نیست؟...همین نزدیکی ها نیست؟

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ٬پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ٬ روی قانون گیاه...

- هه! می بینی...اصلا ما رو چه به این فکر کردنها!...نگاه کن...بیا بنشینیم کنار همین جاده و از بوی شب بوها مست شویم...و شعری ...و خدایی که می خواهیم همین نزدیکی ها باشد...

-و هست...چون می خواهیمش همینجا...اما جاده و راه مستقیم و کائنات و ابدیت چی؟

-مهم نیست ٬ اصلا مهم نیست....می نشینیم همینجا و هی می خوانیم و می خوانیم و می خوانیم...

هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید

پریچه ی بی جفت آب ها را ببوسد

برود تا پشت بال پروانه

هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند....

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

یک اتاق بی دیوار
 یک پنجره ی رو به دیوار
 یک آواز بدون صدا
 یک آدم بدون رویا
 یک دشت بزرگ که تا ابد صاف باشد و سبز...
 یک آسمان خاکستری بدون خورشید
 یک نسیم بهشتی
 یک دنیای بدون آدم
 یک عالمه دوست پاک تر از برگ درخت
 یک جاده ی مستقیم رو به ابدیت
 کمی فرشته ی مرگ
 کمی زندگی شیرین
 کمی چای بدون قند
 کمی تلخی
 کمی حس بودن ٬بدون درد
 کمی زندگی سیاه
 کمی تاریکی غرق کننده
 کمی همنوائی لحظه های زندگی با سرود بی کلام کائنات
 کمی آسمان
 و به اندازه ی هر آنچه که بزرگ ترین است....خدا می خواهم.
نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

گوشه ای نشسته بود و هی تاب می خورد.سرش کم کم داشت گیج می رفت٬ اما این معلق بودن رو دوست داشت.معلق در زمان و مکان.انگار بالا و پایین که می شد ٬ چرخش دنیا دیگه انقدرها هم سخت نبود.همیشه از اینکه این همه آدم روی زمین به این معلقی ٬ سرشون گیج نمیره ٬ تعجب می کرد.همیشه فکر می کرد چرا این همه آدم صاف ایستاده اند و نمی افتند.از هر که رسیده بود هم پرسیده بود.اما هیچ کس انگار نمی فهمید که زمین دارد هی می چرخد.
هیچ کس معلق نبود.نه اینکه خودش هم سرش گیج برود...نه...فقط متعجب بود از اینکه چرا این همه چرخش هیچ کس را پرتاب نمی کند.
این بود که تصمیم گرفت هی تاب بخورد٬ تا چرخشش با زمین یکی شود.تا بشود چیزی معلق در فضایی معلق.بیخود که این همه آدم نگفته بودند که اگر در فضایی که خودش معلق است ٬ معلق باشی ٬پس نسبت به آن فضا ثابتی.هر چند که نسبت به خودت معلق می مانی.یا نسبت به زمانها و مکانهای دیگر.اما دیگر مهم نیست. لااقل از همینجا که هستی پرتاب نمی شوی.
حالا هی نشسته بود و تاب می خورد.گاهی هم پیش خودش فکر می کرد٬ تو که مثل همه ی آدما صاف ایستاده ای٬ پس برای چه از افتادن می ترسی؟اما انگار یه چیزی درونش بهش هشدار می داد.اینکه بالاخره یه روزی می افتی.این همه دانشمند٬ این همه محاسبات٬ مگه همشون نمی گن که اگه توی یه فضای معلق ٬ صاف ایستاده باشی بالاخره یه روزی می افتی...
پس تصمیم گرفت هی تاب بخورد٬هر چند که سرش گیج برود.اصلا انگار وقتی تاب می خورد دیگه این دنیا بود که صاف ایستاده بود.و این او بود که معلق بود.و دیگر این مکان بود که ممکن بود پرتاب شود....آره....حالا دیگه می تونست مکان رو هر موقع که می خواست پرتابش کنه....چقدر عالی بود...حالا که معلق شده بود...حالا که هی تاب می خورد..دیگه چه راحت می تونست معنی همه چیزو عوض کنه....می تونست مکان رو ثابت کنه٬ خودشو معلق کنه....معانی رو هیچ ...هیچ ها رو با مفهوم...
اما یه جای کار اشتباه بود.وقتی که تاب می خورد ٬ بدجور سرش گیج می رفت.با اینکه حالا همه چیز دست خودش بود٬ اما نمی تونست کمش کنه.فکر کرد که اگر سرعتشو کم کنه٬ شاید یک ذره از این سر گیجه اش کم بشه.شاید اینجوری بهتر بتونه زمان و مکان رو معلق کنه.
حالا سعی کرد که کمی پاهاشو بگذاره روی زمین٬ تا از سرعتش کم بشه.اما پاهاش دیگه به زمین نمی رسید...انگار سرعتش خیلی زیاد شده بود.پشت سرشو نگاه کرد.باور نکردنی بود.یه عالمه آدمای صاف و صوف وایستاده بودند و هلش می دادند......نه...نه ...این خودش بود که داشت تاب می خورد...امکان نداشت که کس دیگه ای هلش بده...نه....مگه زمان و مکان و معانی توی دست خودش نبود..می تونست همه رو پرتاب کنه...
اما سر گیجه بدجوری حالشو به هم می زد.اول باید یک کمی سرعتشو کم می کرد.دوباره سعی کرد پاهاشو روی زمین بگذاره...اما فایده نداشت...پاهاش به زمین نمیرسید...بدجوری معلق شده بود.سرعتش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد و سر گیجه هم بدجوری اذیتش می کرد...
عجب بازی مسخره ای٬ اصلا دیگه باید تمامش می کرد.اصلا زمان و مکان چیه٬ اینا همش مسخره ست...همش توهم و تصور های خودش بوده.حالا دیگه می خواست بایسته.رویش را بر گردوند.می خواست بگه که دیگه هلش ندن.
نگاه کرد...اما هیچ کس نبود.فقط یه فضای سیاه و عمیق.رویش را برگرداند و به رو به رو خیره شد.باز هم هیچ نبود...فقط یک فضای سیاه و عمیق...
سرمایی کرخ کننده تمام وجودشو گرفت.باورش سخت بود ٬ اما انگار پرتاب شده بود.لبخند سردی بر صورتش نقش بست.....درست بود...حقیقت داشت....او ٬مرده بود.
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

                          

 آنگاه که بهار آمد

من اگر مرده باشم

باز گل ها به همان آیین شکوفا خواهند شد

و سرسبزی درختان

از بهار پیشین کم نخواهد بود

حقیقت نیازی به من ندارد

                                              فرناندو پسوآ

عکس :از خودم.

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

حقیقتهای ساده ای هستند که باورشان داری ....ساده و خلاصه...به کوتاهی ده فرمان....قتل مکن...دزدی مکن...طمع مکن ....و....
حقیقت های ساده ای که از نقطه ی صفر تاریخ در باور بشر حک شده اند و تو در این فضای محدود و انسانهای محدود هر روزه ات ٬ که به نحوی شاید باور دارند این فرمانها را٬ این حقیقت ها را ٬ آغاز شده ای و هستی...اما گاه همین حقیقتهای ساده آنچنان در جلوی چشمهایت شکسته و خرد می شوند که از تصور حماقت بشر٬ حماقت همیشگی و تاریخی بشر و از این سیاهی قابیل وار در اعماق وجودش حتی تاب تحمل روزها را هم از دست می دهی....انگار که سالها در رویایی زندگی کرده ای ...در یک فضای ایزوله که تنها درد تو و آدم های اطرافت٬ فقر و جنگ و فساد و بدبختی هایی بوده  که از پشت شیشه ی تلویزیون در زندگیت جاری می شد...انگار تمام اینها در پشت همان شیشه فقط معنا داشت یا در روزنامه ها یا در کتاب ها....و باور ساده ی تو ٬ باور احمق تو ٬ حتی تاب تحمل این را نداشت که بداند این حقایق ساده از ابتدای تاریخ هیچ گاه در ذهن بشر حک نشده اند ...هیچ گاه و جود نداشته اند...که همیشه چیزی سیاه و کثیف در اعماق وجودش سر گردان بوده و باور همین حقایق ساده را سخت و دشوار کرده... انگار آدم ها فقط تصوری از الهی بودن و پاک بودن داشته اند و این پاکی رویایی بوده که از ازل مانده تا بشر باورش کند...رویایی که همیشه رویا مانده ...رویایی که باور نشده ...که حک نشده... و از همین است که روز به روز همین چند حقیقت ساده را به گند می کشد ....
حالا که یک قدم از محیط هر روزه ات بیرون گذاشته ای  ...تنها چیزی که از همین بشر - همین خود ناچارت- می ماند سیاهی انکار نا پذیری است که زندگی را جهنم می کند....
 
 
پیوست:
کریشتف به محفظه ی آب مقدس  - که مثل بقیه چیزها سیمانی ست - نزدیک می شود. دست اش را داخل آب فرو می کند.دست اش در آب به قطعه یخی می خورد ٬ یک قطعه یخ مسح شده. آن را بیرون می آورد و روی صورتش قرار می دهد. از بین انگشتانش قطرات آب روان می شود: آب است یا اشک؟ از شمع دیگری که خاموش شده ٬ باقی مانده های موم می چکد و مانند قبل به طرف تمثال می رودتا روی آن جمع شود. کشیش غرق منا جات است. کریشتف چیزهای نا مفهومی بر زبان می آورد ٬ پس از چندین بار تکرار سخنان او را در می یابیم:
کریشتف:.....چه کسی ...با چه کسی ...با چه کسی سخن....با چه کسی باید سخن گفت؟......با چه کسی؟
                                                  

                                ده فرمان - فرمان اول :من خدا هستم پروردگار شما

                                                   کریستف کیشلو فسکی
                                                                    

نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

تو را دیدم...همان گوشه ایستاده بودی.نگاهت در مقابل گسترده شده بود ٬ و می نگریستی حضور خلوت اشیا را.....و دری را که به رویت گشو ده شده بود.
قدم گذاشتی به نهایت سادگی و خلوتی.....و آبی حوض در چشمانت موج می زد.تو را دیدم که خلوت بودی و رها٬ و شلوغی و پریشانی تنها وهمی بود در پشت چشمانت...
چشمانم را بستم و قدم گذاشتم...از وهم پشت سر تا خلوتی ابعاد زندگی...تا آن سوی تو....
چشمانم را گشودم تا من نیز چون تو در آبی حوض به رقص آیم..................در بسته بود.
نوشته شده در پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin